ما ]در دهه چهل[ در شرایطی کار میکردیم که هر موضوع جدیدی جلب نظر میکرد و بلافاصله، بدون تأمل، برای یک مصرف غلط به کار گرفته میشد. وضعیتی شبیه وضعیت حسن کچل پیدا کرده بودیم. حسن کچل زن میخواهد، اما برای زن گرفتن به محیط خود، به عرف و آداب خود رجوع نمیکند. کلاه را بر سر میگذارد، نامرئی میشود و میرود دنبال دختر پادشاه، اما کتک میخورد، دختر پادشاه را به دست نمیآورد و کلاه میراث پدر را هم از دست میدهد. ما هم به سیاق حسن کچل، دنبال عقل جدید راه افتاده بودیم، بعد از یک دوره طولانی انزوا و جدایی از جهان، یکباره تصمیم گرفته بودیم به جلو حرکت کنیم، بیآنکه اسباب حرکت را داشته باشیم. عرف ما، یعنی عقل چکشخورده هم عقل 400 سال پیش بود: کارآمد نبود ـ چه در معماری، چه در آییننامه زندگی. به همین دلیل کسی به آن مراجعه نمیکرد و همه به سرعت نیازمند عقل جدید شده بودند؛ عقلی که باید آرامآرام در طول زمان به عرف تبدیل میشد. آنچه در غرب ساخته شده بود، نمیتوانست خلقالساعه در اینجا هم ساخته شود. اما ما در این مهلکه افتاده بودیم که خودمان عقل کنیم، چه جور عقلی؟ مثل حسن کچل. مابهازای آنچه را میدیدیم، در جای غلط به کار میبردیم و طبعاً جز خطاکاری نمیکردیم. مردم چیز جدید میخواستند، آن خشتها، آن جرزها را نمیخواستند.
ما فقط مابهازای آنچه را در غرب دیدیم، ساختیم. میخواستیم از آن کوچههای تنگ و تاریک شهر یک طبقه، از سوراخسنبهها بیرون بیاییم و به هوس افتادیم هرجا که میسازیم، چشمانداز داشته باشد، پس همه جا را پنجره کردیم، رو به چشمانداز و ناچار جلو همه پنجرهها پرده کشیدیم. ما که در اتاقهای کوچک زندگی میکردیم، صاحب پول که شدیم، سالنهای 15 در 18 ساختیم، سالنهای بیخاصیت و بیمعنا، چون نه صاحبکار میدانست چه میخواهد، نه ما میدانستیم. از اتاقهای تو در تو بیرون آمده بودیم و همه را از هم جدا کردیم، با فاصلههای زیاد. بزرگی خود امری جدید بود و ما جدید میخواستیم.
گفتگو با مهندس مهدی علیزاده: فصلنامه آبادی، شماره 21، تابستان 1375، صفحات 99-100

